مؤلف مجهول

285

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

جميع محتسبان خود به حضرت شيخ گرويد « 1 » ، و انابت كرد و مريد گشت « 2 » . بعد از آن شيخ گفت : اى قاضى ! بدانكه بنده را من حيث انه كه بنده است ، چه حد آن باشد « 3 » كه اين نوع سخن گويد ، اگرچه سخن او قابل تأويل باشد . غالبا حكمت در ظهور اين امر آن بوده است كه تو در حركت آيى و در مقام سخن شوى و به چنگ من درآيى كه مرد قابلى « 4 » مىنمايى ، زيراكه « 5 » عاشقان ، طالب قابلانند و متجسس لايقان . غافل مباش كه تو مرد « 6 » قابلى و لايق ، « 7 » نخواستم كه ضايع مانى . در كار خود مستحكم « 8 » باش و به مقصود برس ! اما ؛ معلوم باشد كه حضرت شيخ قدس الله سره العزيز پنج سال قطب بود . و در زمان قطبيت پنج صاحب دولت را تربيت كرد و به كمال رسانيد . آخرين همه قاضى عبد المجيد بود كه مذكور شد . و ده « 9 » خليفه بر پاى ساخت . روزى شيخ تنها به سير برآمد . نماز ديگر بود كه « 10 » از سير بازآمد . درويشان ديدند كه شيخ را پشت كوژ « 11 » شده . يكى از درويشان پرسيد كه : اى شيخ « 12 » بزرگوار ! صباح صحيح الاعضاء به سير برآمدى « 13 » اين زمان پشت كوژ « 14 » آمدى ، سبب « 15 » چه شد ؟ شيخ گفت : آرى ! وقت رفتن نزديك است ، خواستم كه اولياء ربع مسكون را خير باد كنم . بعضى را صحيح البدن يافتم خير باد كردم و رخصت خواستم « 16 » ، و بعضى ديگر « 17 » را مريض ديدم در سر بالين او بودم « 18 » . دويست ولى را ديدم كه بىايمان از عالم رفتند . از اين ترس كه من نيز ازين جماعت نباشم ، استخوان پشت من بشكست تا كوژ « 19 » شدم . چه عمر ضايعى كه سالها جان كند و رياضت كشد و آخر اين نوع از عالم رود ! اگرچه ايمان سابق معتبر است ، « 20 » اما در زمان نزع روح ، تجديد ايمان ، بندهء « 21 » مسلمان را از واجبات است ، به تخصيص اولياء الله كه ايشان از خواص‌اند . چون دو روز ازين واقعه گذشت روز سوم « 22 » خبرش دادند كه : اى غياث الدّين ! ديگر وقت آن است كه دوست با دوست اتصال جويد و پردهء حجاب جسمانى از ميان برداشته شود « 23 » . اين ندا چون بشنيد خوشحال شد و بر پاى خاست و به شوق گفت : خوش باشد ! يكى از درويشان در نظر شيخ نشسته بود پرسيد كه : اى شيخ ! چه شد ؟ شيخ گفت : اى درويش ! خبر وصل رسيد ، و اصل بايد شد . اين بگفت

--> ( 1 ) - ب : قاضى و محتسبان به شيخ بزرگوار گرويد ( 2 ) - ب : مريد شد ( 3 ) - ب : آن است كه ( 4 ) - ب : قابل ( 5 ) - ب : زيراك ( 6 ) - ب : - تو مرد ( 7 ) - الف : - و لايق ( 8 ) - ب : - مستحكم ( 9 ) - ب : دو خليفه ( 10 ) - ت : - بود كه ( 11 ) - ت : كوزه شده ( 12 ) - ب : - شيخ ( 13 ) - ب : برآمده بودى ( 14 ) - ت : كوزه ( 15 ) - ب : - سبب ( 16 ) - ب : - خير باد كردم و رخصت خواستم ( 17 ) - ب : - ديگر ( 18 ) - ب : شدم ( 19 ) - ت : كوزه ( 20 ) - الف : متبر است ( 21 ) - ب : - بنده ( 22 ) - الف : - روز سيوم ( 23 ) - ب ، ت : + شيخ